تبلیغات
سکوت شب - خواب

خواب

دوشنبه 1 آذر 1395 10:48 ق.ظ

 

خواب :: بیرون دروازه بهشت

  • خواب :: بیرون دروازه بهشت

    چند روز قبل وقتی داشتم دفاع میکردم تو بازی، یکی از بچه ها با کفش اومد رو بازوم و بازوم درجا بی حس شد. در جا!

    حس کردیم در رفته یا شکسته. بی حس بی حس بود. در جا سرخ شد و کبود شد.

    همون موقع مربی اومده بالا سرم، داره داد میزنه که چرا تو باید بیفتی رو زمین!!!

    منم حس سنگینی وحشتناک رو دستم حس میکردم. یعنی عوض اینکه بیاد بگه تو زنده ای؟؟ همه جمع شدن دورم، چون من توپ رفته رو بینیم، بینیم ازش خون اومده، ده تا انگشتم دراومده تو بازی (تو چندین سال البته)، دو تا توپ همزمان خورده به سرم، یه وقتایی یه جوری بچه ها افتادن روم که همه فکر کردن مرگ مغزی شدم! ولی همیشه لبخند زدم و بلند شدم. هیچوقت منو ندیدن که بیفتم رو زمین و بمونم اونجا. ولی این سری فرق داشت. دختره بعدش افتاد روم!! یعنی له شدم!!!

    خلاصه به سختی بلند شدم و وقتی دیدم دستم نشکسته کلی روحم شاد شد و بازی رو ادامه دادم.

    ولی!

    ماجرا به اینجاها ختم نشد!!!

    دستم باد کرد، به قطر یازده الی دوازده سانت دستم کبود شد (بازوم) و ناکار شدم.

    الان چندین روزه که آتل بستم و خلاصه دارم کژدار و مریض میرم و میام.

    واقعا سرخ و کبود شده. هیچوقت بدنمو اینطوری ندیدهبودم. حتی قدرت تایپ کردن نداشتم.

    کل این پستها رو اکثرا با یه دست نوشتم!!!

    خلاصه، این داستان رو تعریف کردم، که بگم آدم وقتی بدنش آسیب میبینه، شبا خوابای عجیب و غریب میبینه. حداقل من اینطوری هستم. من تقریبا هر شب کابوس دیدم. یه بار دیدم از هواپیما با شادی پریدم پایین، یه بار دیدم آب دریا منو برد و از خواب پریدم، یه بار خواب دیدم همه 4 تا چشم دارن!!! و من فقط 2 چشم!!! اما دیشب، یه خواب متفاوت تر دیدم... خواب دیدم تو خوابگاهم، و صبح ساعت 8 کلاس داریم، و جالبه که همه همکلاسیای ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و پیش دانشگاهی و لیسانس و فوق لیسانسم همه جمع بودن. یه چیزی تو مایه های این قسمت از نوشته های دکتر علی شریعتی (تنها نوشته ای که خواب منو توصیف میکنه):

    در شبی از ان" ششصد شب تنهایی"خواب بودم.خواب دیدم که تالار بزرگی ست بی سر و پایان و تمامی چهره های اشنایم جمع اند و من از انسان و زندگی وعمر و فلسفه ی زیستن و بودن حرف میزدم...

     

    خلاصه، تو خوابم همه همکلاسیام بودن... همه...

    یادمه قرار بود ساعت شش و نیم بیدار شیم و ساعت 8 کلاس باشیم.

    ولی ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه بود و هیچ کس بیدار نشده بود...

    بعدش یه باره خودمو تو کلاس دیدم...

    دیدم همون همکلاسیام، همه، همه، تو کلاسن، منم هستم، همه لباس دانشگاه، بعضیا با بچه هاشون، بعضیا با شوهراشون، منم تنها، نگران بودم، نمیدونم نگران چی. نگران بودم، برگشتم به لیلا (همکلاسی اول تا پنجم ابتداییم که اونو جزء نرمال ترین بچه های کلاس میدونستم و دوسش داشتم و البته اون ازم نفرت داشت) گفتم اینجا چرا اینطوریه؟ گفت چی چطوریه؟؟ چرا تو بزرگ نمیشی؟ و من نگران برگشتم و دوباره چشممو دوختم به تخته سیاه. میدونی، اون نگرانی ای که همیشه تو بک گراند خوابهام دیده میشه، به خاطر اوضاع آشفته درونم تو همه مدت تحصیلم هست، که همیشه لبخند میزدم و با همه خوب بودم، ولی درونم به شدت متلاطم بود و آشفته و نگران فردا....

    یکمی بعد دوست دوره کارشناسیم (دوست صمیمیم) اومد کلاس با شوهرش، تو کلاس بود، نمیدونم چطوری دوباره اومد کلاس!! اونو دیدم و یکمی خیالم راحت شد و همون موقع از خواب پریدم و دیدم ساعت هفت و ده دقیقه هست.

    گاهی وقتا به زندگی فکر میکنم. خیلی جالبه، تو دوره ابتداییم همیشه به خودم میگفتم حتما راهنمایی میشم و مشکلات حلمیشه، بزرگ میشم، یه چیزی میشم! تو راهنمایی میخواستم دبیرستانیشم، تو دبیرستان حس میکردم حالا تو دانشگاه چه خبره؟؟!!! عین این دختر عموم که به زور و به هر قیمتی میخواد بشه 18 ساله!!!

    جالبه، ما خودمونو تو همه ادوار زندگی گول میزنیم!

    ما همیشهیه هدف میذاریم، و ددلاین میذاریم برای رسیدنب هش ،و همه تلاشمونو به کار میگیریم که بهش برسیم و در این راه از هیچ کوششی فروگذار نمیکنیم و به هر کار درست و ریسک دار و بعضیا نادرست دست میزنیم و خودمونو متقاعد میکنیم که کارمون درسته.

    سنمون میگذره، میشیم شصت ساله و کم کم حس میکنیم که وقت رفتنه.

    ما خودمونو گول میزنیم.

    زندگی گول زننده و دروغه. خوابی بیش نیست، خیالی بیش نیست، دروغی بیش نیست.

    از دنیا میریم و هیچ اسمی ازمون نمیمونه و حتی اگه بمونه هم برای ما که مردیم چه فایده ای داره!؟

    چشم به هم میزنی و تموم میشه عمرت.

    واسه همین یه چشم به هم زدن چه عذابها و زحمتهایی که متحمل نمیشیم....

    گاهی وقتا دوست دارم صبح بیدار شم و ببینم که مردم...

    مرگ رو دوست ندارم، ولی اینکه هیچ آپشن دیگه ای به جز اون نیست، برای اینکه از همه تعلقات، از همه احساسات، از همه رنجها و شادی ها راحت بشی، خب چی از مرگ بهتر؟؟؟

    شاید حرفای من خیلی منفی باشه، شاید خیلی ناامید کننده باشه، شاید فکر کنین من افسرده ام، ولی واقعیت زندگی همینه.

    اینا رو کسی بهتون میگه که از صبح زود برای پیشرفت خودش و برای اینکه شهروند خوبی باشه تلاش میکنه تا آخر شب. کسی که امید داره، سرشار از انرژیه. آدمای دور و بر خودشو دوست داره و برای زندگی خودش و بقیه ارزش و احترام زیادی قائله.

    اینا رو با همه امیدم، با همه عشق به زندگیم مینویسم اینجا.

    زندگی خواب و دروغی بیش نیست.

     

     

    خداوندا!

    اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

     

    لباس فقر پوشی

     

    غرورت را برای ‌تکه نانی

     

    ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

     

    و شب آهسته و خسته

     

    تهی‌ دست و زبان بسته

     

    به سوی ‌خانه باز آیی

     

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

     

    نمی‌گویی؟!

     

     

    خداوندا!

     

    اگر در روز گرما خیز تابستان

     

    تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

     

    لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

     

    و قدری آن طرف‌تر

     

    عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

     

    و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

     

    زمین و آسمان را کفر می‌گویی

     

    نمی‌گویی؟!

     

     

    خداوندا!

     

    اگر روزی‌ بشر گردی‌

     

    ز حال بندگانت با خبر گردی‌

     

    پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

     

    خداوندا تو مسئولی.

     

    خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

     

    در این دنیا چه دشوار است،

     

    چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...


برچسب ها: خواب ،